X
تبلیغات
جن زده

جن زده

به علت وجود جن در این حوالی ورود افرادی که ناراحتی قلبی دارند به هیچ وجه توصیه نمیشود

عروسکهـ قشنگهـ منــ قرمز پوشیدهـ                           رو بازوهایــ یهـ نفر آرومـــ خوابیدهـ
اونکهـ جواب همه پرسشـ هایــ منــ بود                            چند روزیهـ جوابــ زنگامو نمیدهـ
عاشقـــ تازهـ و اتاقـــ تازهـ میخواد                                 درگیرهـ جونــ گرفتنهـ ارزوهاشهـ

دستمـــ تو موهامهـ و هی فکر میکنمــ اونـــ      دستـــ یکی دیگهـ الانـــ لایـــ موهاشهـ 

عروسکهـ منـ چشماتو واکنـ                                تو چشمایــ منـــ خیرهـ نگاهـ کنـــ

جاتـــ تویـــ قلبمـــ خالیــ نمیشهـ                                     تو بغلهـ اونـ خودتو جاکنـــ
خدا برامـــ غصه میخورد وقتیکهـ میرفتـــ      زندگیـــ واسهـ منــ میمرد وقتیـــ کهـ میرفتـــ

دستیـــ کهـ از تو دستـــ منـــ تکونـــ نمیخورد   تویـــ هوا تکونـــ میخورد وقتیـــکه میرفتـــ

عروسکهـ منـ منو نمیخوایــــ                                         تو بغلهـ اونـ لالاییـــــ لایـ لایـ

نوشته شده در Mon 20 May 2013ساعت 11:21 AM به دست جن زده|
######مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ######
یکی از سخت ترین کارها پاک کردن اس ام اس هاییه که یه روزی یه دنیا برات معنی داشت...
نوشته شده در Mon 20 May 2013ساعت 11:8 AM به دست جن زده|
######مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ######
مرد از زن خیلی تنهاتره!
مرد لاک به ناخوناش نمیزنه که هروقت دلش یه جوری شد،
دستشو باز کنه و ناخوناشو نگاه کنه و ته دلش از خودش خوشش بیاد!
مرد موهاش بلند نیست که توی بی کَـسی کوتاهش کنه و اینجوری لج کنه با همۀ دنیا!
مرد نمیتونه وقتی دلش گرفت زنگ بزنه به دوستش و گریه کنه و خالی شه!
مرد حتی دردهاشو اشک که نه،یه اخـمِ خشن میکنه و میچسبونه به پیشونیش!
یه وقتایی ، یه جاهایی ، به یه کسایی باید گفت :
"میـــــــــــــم ... مثلِ مـــــرد"

Bazia vaghean mardan


مرد بودن وهنوزم هستن..

 

نوشته شده در Thu 9 May 2013ساعت 6:57 PM به دست جن زده|
######مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ######
دارم فکر میکنم...

کسی که با رفتنش خوشبختی رو ازت می گیره

چه جوری می تونه بهت بگه

 برات ارزوی خوشبختی می کنم


نوشته شده در Sat 27 Apr 2013ساعت 6:35 PM به دست جن زده|
######مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ######

خیلی وقته دلم تنگ شده واسه کسی که بهش بگم:

7صبح اگه بیدار بودی،بیدارم کن!

اگه رفتم پشت خطش قطع کنه و بگه:جونم...

اگه باهاش قرار گذاشتم زودتر از من بیاد،

یواشکی از تلفن خونه زنگ بزنه بهم!

دوستاشو بپیچونه به خاطر من.

منو با تنهاییام ؛ تنها نذاره!

خیلی وقته دلم تنگ شده! 

مینویسم که تو بخونی،اما حیف!

دیگران عاشقانه های منو میخونن و یاد عشق خودشون می افتن!!

و تو...حتی نگاه هم نمیکنی...!

نوشته شده در Sun 14 Oct 2012ساعت 6:21 PM به دست جن زده|
######مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ######
همیشه نمی شود

زد به بی خیالی و گفت:

تنهـــــــــــا امده ام ٬ تنهـــــــا می روم...

یک وقت هایی

شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای...

کم می اوری

دل وامانده ات

یک نفر را میخواهد!

نوشته شده در Fri 12 Oct 2012ساعت 2:59 PM به دست جن زده|
######مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ######

ساعت شنیــه رو میز اتاقمـ و برمیگردونمـ و بهش زلــ میزنم و بهتــ فکر میکنم
انقد دوســـ دارم الان بارونــ می اومد و منمــ بیرون بودم
انقد دوســ دارم یه چتر مشکیــ مردونه دسمــ بود و دسم و دورتــ حلقه میکردم و زیر بارونــ
که هزار بار زیرشــ با هم قولــ و قرار گذاشتیم راه میرفتمـــ
انقد دوســ دارم روزیــ رو که واسه بار اولـ دیدمتــ و دوباره ببینم
و بشنوم او فحشـــــــــ زشتــ رو که بهم دادیــ !!!
انقد دوســ دارم وقتایی و که یه رز سفید ۴ تومنیـــ و که با پول تو جیبیم میخریدمـــ
و با کلی ذوقـــ واستــ می اوردم و میگفتیـــ تو خودت گلیـــ دوباره میدیدمــ
انقد دوس دارم اون گشت ارشادی و که میگفت چه نسبتی داریین
تو با ترســ میگفتیــ پسر عمومه و منــ میگفتم دختر خالــمه!!
اخ که چقدر زود گذشتــ خوردن اون لواشکهایــ ترش و ملســـ
اخ که چقدر زود گذشت جیم شدن از کلاسای درس
دلم گرفته الان همین الان که دارم اسمتــ و رو گوشیمــ لمســ میکنم
اس امــــــ اس هایــ شبونه
دعواهای بچـــــــــگونه
حرفایـــ عاشقونـــه
قهرایـــ زود زودکیـــ و
اشتی هایـــ دلبرونه
چقـــدر زود گذشتـــ اون همه دوستـــ داشتن
و اول اسم و انگلیشـــــ نوشتن رو پلـــ عابــــر پیاده
امروز دلم میخواد تو
وب دلتنگیمـــــــــ بنویسم
که انقدر دلمـــ تنگ شده واست که خـــدامـــــ دلواپسم شده
نمیدونم وقتیـــ دوباره یه روز ببینمتـــ چی بهتـــ میگم
یا تو چی داری که بهم بگی...!
شاید بزرگ شدن و خانــــوم شدن
یا قد کشیدن و اقا شدنــــ
رو دوســـ داشتن آدمـــا تاثیر میزاره
نمیدونم شاید دوســــ داشتنــ و خواستنمـــ کهنه میشــــه
شاید عشقمـــ دستـــ دوم میشه و بایـــد یه نو شـــ و جاش خرید
شاید دیگه عشقی نیست و همه عشقا شده چــینیـــــ
دیگه آبیــ تو جاکلیدی قلبیـ که تو بهم دادی نیست
مثـــه خودت که رفتی و از اولــمـــ انگار نبودی
خیلی وقتا از اون انقد دوســ داشتنا و اخـــ چقدر زود گذشتنا میگذره
من رفتم و توام رفتی و موند همین دلتنگیا ی بی خودی
من میشینمـــ و به خیلی چیزا فکر میکنم و چشامـــ و میبندم....
و صدایـــ اسپیکر پی سی و بلند میکنم:

دلم

لک مـــیزنه واست،زمـــانی که ازم دوریــــــــــــ

ولی تـو خاطرم هستــی،دیگه اینجاش رو مـجبوریــــــــــــ

اگه حرف حرفه من باشه،هنوزم مــرد و مـغرورمــــــــــــ

ولی میرم تـو خوش باشی،منم این جاش رو مجبورمــــــــــــ

نوشته شده در Sat 28 Jan 2012ساعت 5:59 PM به دست جن زده|
######مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ######

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو

صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .

روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .

هیچ کس اونو نمی دید .

همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن

همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود ..

غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .

صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .

یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .

یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .

تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده

چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .

چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .

احساس کرد همه چیش به هم ریخته .

دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .

سعی کرد به خودش مسلط باشه .

یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .

نمی تونست چشاشو ببنده .

هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .

سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .

دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .

و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .

یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .

چشاشو که باز کرد دختر نبود .

یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .

ولی اثری از دختر نبود .

نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو .

چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه .

....

شب بعد همون ساعت

وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید .

با همون مانتوی سفید

با همون پسر .

هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .

و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,

مثل شب قبل با تموم وجود زد .

احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .

چقدر آرامش بخشه .

اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .

دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .

به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .

شب های متوالی همین طور گذشت .

هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه .

ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد ..

از شادی دختر لذت می برد .

و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .

اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .

سه شب بود که اون نیومده بود .

سه شب تلخ و سرد .

و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .

دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .

اونشب دختر غمگین بود .

پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت .

سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .

دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .

ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد .

نمی تونست گریه دختر رو ببینه .

چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو

به خاطر اشک های دختر نواخت .

...

همه چیشو از دست داده بود .

زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .

یه جور بغض بسته سخت

یه نوع احساسی که نمی شناخت

یه حس زیر پوستی داغ

تنشو می سوزوند .

قرار نبود که عاشق بشه ...

عاشق کسی که نمی شناخت .

ولی شده بود ... بدجورم شده بود .

احساس گناه می کرد .

ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .

...

یک ماه ازش بی خبر بود .

یک ماه که براش یک سال گذشت .

هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .

چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .

و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .

ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده ...

آرزوش فقط یه بار دیگه

دیدن اون دختر بود .

یه بار نه ... برای همیشه .

اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر

با همون پسر از در اومد تو .

نتونست ازجاش بلند نشه .

بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .

بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .

دلش می خواست داد بزنه ... تو کجایی آخه .

دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون

و برای خود اون بزنه .

و شروع کرد .

دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .

و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .

نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد .

یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین .

چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .

سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .

سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .

- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟

صداش در نمی اومد .

آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :

- حتما ..

یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش

فقط برای اون

مثل همیشه

فقط برای اون زد

اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد

نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه

پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره

دختر می خندید

پسر می خندید

و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید

آروم و بی صدا

پشت نت های شاد موسیقی

بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد ....

نوشته شده در Tue 17 May 2011ساعت 6:53 PM به دست جن زده|
######مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ######

 عشق و دیوانگی

درزمانهاي بسيار قديم، وقتي هنوزپاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شدند، خسته تر وكسل تر از هميشه. ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت: بياييد يك بازي بكنيم مثلا " قايم باشك..."

همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا" فرياد زد : من چشم ميگذارم. و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد، همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن: يك ... دو ... سه ...همه رفتند تا جايي پنهان شوند.

لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد،

خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد،

اصالت در ميان ابرها مخفي شد،

هوس به مركز زمين رفت،

دروغ گفت به زير سنگ ميروم، ولي به ته دريا رفت،

طمع در كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد .

و ديوانگي مشغول شمردن بود: هفتادونه ... هشتاد ... هشتادويك ...و همه پنهان شده بودند بجز عشق، كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست، چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است.

در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد. نود و پنج ... نود و شش ... نود و هفت ...هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد. ديوانگي فرياد زد : " دارم ميام، دارم ميام..."

اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود، زيرا تنبلي ، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود.

لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود. دروغ در ته درياچه و هوس در مركز زمين يكي يكي همه را پيدا كرد، بجز عشق.

او از يافتن عشق نااميد شده بود . حسادت ، در گوشهايش زمزمه كرد : " تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است."

ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره، تا با صداي ناله اي متوقف شد.

عشق از پشت بوته بيرون آمد. با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود، او نميتوانست جايي را ببيند، او كورشده بود.

ديوانگي گفت : من چه كردم، چگونه ميتوانم تو را درمان كنم؟

عشق پاسخ داد : تو نميتواني مرا درمان كني، اما اگر ميخواهي كاري بكني راهنماي من شو،

و اينگونه شد كه از آن روز به بعد ...

عشق كور شد و ديوانگي همواره همراه اوست


 

نوشته شده در Sat 16 Apr 2011ساعت 1:6 PM به دست جن زده|
######مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ######

 

creature

 

 دانشمندان معتقدند زشت‌ترین مخلوق جهان

 که یک ماهی است در خطر انقراض قرار دارد.

این ماهی که blobfish نام دارد می‌تواند تا

 30 سانتی‌متر رشد کند و ممکن است به دلیل صید

 بیش از حد تا چندی دیگر به طور کامل

 از روی زمین محو شود.

این ماهی که در عمق بیش از 800 مقر آب دریا

 زندگی می‌کند ، به ندرت توسط انسان دیده شده است.

اما تقریبا در همان عمقی زندگی می‌کند که

 خرچنگ‌ها زندگی می‌کنند.به همین دلیل توسط

 ماهیگیران در حین صید خرچنگ شکار می‌شود.

نوشته شده در Sun 10 Apr 2011ساعت 9:12 PM به دست جن زده|
######مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ######